<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>           نشریه الکترونیکی آفــــــــاق</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/</link>
<description>اجتماعی.فرهنگی.سیاسی.دینی.خبری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 08:52:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پیام تسلیت دبیرکل جماعت دعوت واصلاح برای درگذشت آیت الله منتظری(ره)</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-223.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt; پیام تسلیت دبیرکل جماعت دعوت واصلاح &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;برای درگذشت آیت الله منتظری(ره)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بسم الله الرحمن الرحیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;إنا لله و إنا إلیه راجعون&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خبر درگذشت فقیه روشن‌ضمیر و مبارز نستوه، آیت‌الله حسینعلی منتظری واصل و مایه تأسف و تأثر شد. بدینوسیله از جانب خود و به نمایندگی از خواهران و برادرانم در جماعت دعوت و اصلاح ایران، ضمن تقدیم مراتب تسلیت و تعزیت  به محضر عموم ملت شریف ایران، به‌ویژه بیت مكرم و مقلدین ایشان و علمای بزرگوار، مغفرت و رضوان الهی را برایشان از خداوندگار یكتا مسألت می‌نمایم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عبدالرحمن پیرانی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دبیركل جماعت دعوت و اصلاح ایران&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;29/9/88&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ===================&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=4&gt;بیوگرافی آیت الله منتظری(ره)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منبع: ویکی پدیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A class=image href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87:Montazeri.jpg&quot;&gt;&lt;IMG height=272 alt=Montazeri.jpg src=&quot;http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/thumb/e/ed/Montazeri.jpg/200px-Montazeri.jpg&quot; width=200&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; زندگی شخصی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او در‏ ‏خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد. ‏پدرش حاج علی کشاورز ساده‌ای بود که در کنار کار‏ ‏روزانه‌اش با کتاب و کتابخانه دمساز، و معلم اخلاق و مدرس قرآن بود. منتظری از هفت سالگی آموختن را با ادبیات فارسی و‏ ‏سپس صرف و نحو عربی آغاز کرد، و در سن ۱۲ سالگی به‏ ‏حوزهٔ علمیهٔ اصفهان وارد شده و در سن ۱۹ سالگی اصفهان را برای ادامهٔ تحصیل ترک کرد و به &lt;A title=قم href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%85&quot;&gt;قم&lt;/A&gt; آمد.&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;تثبیت مرجعیت روح الله خمینی و بازداشت در سال ۱۳۴۲&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;‏پس از رحلت &lt;A title=&quot;سید حسین طباطبایی بروجردی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B7%D8%A8%D8%A7%D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C_%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C&quot;&gt;سید حسین طباطبایی بروجردی&lt;/A&gt; (در سال ۱۳۴۰ خورشیدی)‏ ‏نظر بسیاری از بزرگان و اساتید حوزهٔ علمیه متوجه چند نفر از علما از جمله &lt;A title=&quot;سید محمدرضا گلپایگانی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7_%DA%AF%D9%84%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C&quot;&gt;سید محمدرضا گلپایگانی&lt;/A&gt;،&lt;A title=&quot;سید محمد صادق روحانی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%86%DB%8C&quot;&gt;سید محمد صادق روحانی&lt;/A&gt; و&lt;A title=&quot;محمدکاظم شریعتمداری&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B8%D9%85_%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C&quot;&gt;محمدکاظم شریعتمداری&lt;/A&gt;، &lt;A title=&quot;شهاب‌الدین مرعشی نجفی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%A8%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D9%85%D8%B1%D8%B9%D8%B4%DB%8C_%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C&quot;&gt;شهاب‌الدین مرعشی نجفی&lt;/A&gt; و &lt;A title=&quot;روح الله خمینی&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D8%AD_%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C&quot;&gt;روح الله خمینی&lt;/A&gt; گردید. از جمله منتظری و &lt;A title=مطهری href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B7%D9%87%D8%B1%DB%8C&quot;&gt;مطهری&lt;/A&gt; قائل به‏ ‏اعلمیت خمینی بوده و زعامت وی را به صلاح اسلام و‏ ‏مسلمین تشخیص دادند&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 08:52:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=223</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-223.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفتن از حسّ نهان</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-222.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;گفتن از حسّ نهان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;سخنرانی عبدالکریم سروش در پاریس&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;&lt;IMG title=&quot;سواد عربی دکتر سروش! + توضیحات تکمیلی و عذرخواهی&quot; height=229 alt=&quot;سواد عربی دکتر سروش! + توضیحات تکمیلی و عذرخواهی&quot; src=&quot;http://shishehee.com/uploads/1242503683_soroosh1.jpg&quot; width=313&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از شما که در این محضر حضور به هم رسانده اید و  منت بر من نهاده اید به نوبه خود سپاس گزارم. بار چندم است که من به پاریس که می آیم دوستان عزیز این فرصت را به من می دهند که بحثی را با هم بگشائیم و سخنانی را به یکدیگر بگوئیم و بشنویم و از فرصت کوتاه عمر بهره ای ببریم. عموما مستحضر هستید که در ماه های اخیر به دنبال انتشار یکی از مصاحبه های من با یک رسانه هلندی طوفانی بر پا شد و این طوفان که یک طوفان معرفتی بود به غوغاهائی هم از جنس سیاسی و اجتماعی آمیخته و آلوده شد. اگر بخت یار من نبود و پاره ای از عقلا و زیرکان قوم در این امر مداخله نمی کردند، ای بسا که به پیامد های سوء و ناگواری هم منتهی می شد. جامعه ما متاسفانه به دلیل پاره ای از نا آرامی های نهان، ناگهان در پاره ای از مقاطع و موارد بر می آشوبد و عکس العمل های نا متناسب با عمل نشان می دهد. به همین سبب رشته امور از دست رشته داران بیرون می آید و کار به عواقب سوئی منتهی می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن مصاحبه ای که من با یک رسانه هلندی کرده بودم در باب وحی و نبوت ، کلام الهی و قرآن بود منتشر شد و ترجمه فارسی آن هم منتشر شد و از اینجا بود که بگو مگوها بالا گرفت. خلق کثیری ، چه کسانی که صاحب اهلیت بودند و چه کسانی که صاحب اهلیت نبودند ، گام در این وادی نهادند و سخنان مثبت و منفی فراوان گفتند و «حمله بر من درویش یک قبا آوردند» . پاره ای از مراجع بزرگ قم هم وارد ماجرا شدند و در آنجا هم همین طور بعضی ها به زبان درشت و بعضی ها به زبان نرم، بعضی علمی تر و پاره ای به شکل های غیر معرفتی فتح باب کردند . در میان هنرمندان یکی از فیلم سازان به نام هم سخنان درشت و ناروائی گفت و نویسندگان خرد و درشت هم از اطراف فرا رسیدند و هر یکی به سهم خودشان بحثی را باز کردند.من از میان آن همه تنها به یکی از مراجع یعنی آیت الله سبحانی طی دو نامه مبسوط پاسخ گفتم که آن ها در سایت خود من آمده و همچنین در روزنامه های داخل کشور به مقداری که میسر بود منتشر شد. آقای سبحانی پس از پاسخ دوم من پا در کشید و به ادامه بحث نپرداخت. آن هم به این دست آویز که فلانی در نوشته های خود عقده گشائی می کند و پا را از حریم معرفت و بحث و استدلال بیرون می گزارد. آنگاه ایشان به یکی از شاگردان خودش به نام ربانی گلپایگانی خواست که به ادامه پاسخ ها بپردازد. او هم مقاله ای نوشت و گفتگوی میان من و ایشان به این طریق ختم شد. البته ۰۰۰&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 12:38:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=222</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-222.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شیطان ! </title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-221.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;A href=&quot;http://safayedez.mihanblog.com/post/67&quot;&gt;شیطان ! &lt;/A&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG height=182 src=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/6/62/Einestein.png&quot; width=204&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند&lt;BR&gt;آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است&lt;BR&gt;شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;STRONG&gt;شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;استاد پاسخ داد: البته&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد&lt;BR&gt;در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;و&lt;FONT color=#0000ff&gt; آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 11:11:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=221</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-221.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابر و ابریشم و عشق</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.delneveshteh2.blogfa.com/post-295.aspx&quot;&gt;&lt;B&gt;ابر و ابریشم و عشق&lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=164 src=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/7/77/AngPray.jpg&quot; width=261&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;هزار ویک اسم داری ومن از همه اسم لطیف را دوستتر دارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV id=postbody&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;که یاد ابر وابریشم وعشق می افتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود وپر وبالم از نسیم  .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;بس که لطیف بودم .توی مشت دنیا جا نمی شدم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;اما زمین تیره بود.کدر بود سفت بود وسخت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;دامنم به سختی اش گرفت ودستم به تیره گی اش آغشته شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;ومن هر روز قطره قطره تیره تر شدم وذره ذره سخت تر .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;من سنگ شدم وسد ودیوار .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;دیگر نور از من نمی گذرد دیگر آب از من عبور نمی کند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;روح در من روان نیست وجان جریان ندارد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;حالا تنها یادگاریام از بهشت واز لطافتش  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;گریه نمی کنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;یا لطیف !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود وروح سنگ وصخره ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند ودلهای نازک شرحه شرحه شود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم ودیده می شویم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید میشود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;یا لطیف !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;کاشکی دوباره مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;تا می چکیدم ومی وزیدم ونا پدید می شدم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;مثل هواکه نا پدید است مثل خودت که نا پیدایی....یا لطیف !&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 11:04:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، </title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=posttitle&gt;&lt;A href=&quot;http://www.delneveshteh2.blogfa.com/post-311.aspx&quot;&gt;&lt;B&gt;هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، &lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV id=postbody&gt;
&lt;DIV class=PostViewSmall&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.miadgahiranian.mihanblog.com/&quot; target=_blank rel=nofollow&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 309px; HEIGHT: 237px&quot; height=538 src=&quot;http://i24.tinypic.com/ek19ap.jpg&quot; width=713 border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=PostViewText&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900 size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;1-او با سر بزرگ متولد شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد. &lt;BR&gt;به بيان او &quot;من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد. &lt;BR&gt;در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. &lt;BR&gt;علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#999900&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;6-او فقط يكبار رانندگي كرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت. &lt;BR&gt;انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد. &lt;BR&gt;يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟ &lt;BR&gt;راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. &lt;BR&gt;عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد. &lt;BR&gt;او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت. &lt;BR&gt;به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. &lt;BR&gt;در اين حين راننده باهوش گفت &quot;سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد&quot;سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;7-الهام گر او يك قطب نما بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود. &lt;BR&gt;وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;8-راز نهفته در نبوغ او&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Tahoma color=#999900&gt;بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد. &lt;BR&gt;اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد. &lt;BR&gt;هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد. &lt;BR&gt;علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نامه چارلی چاپلین به دخترش</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://www.delneveshteh2.blogfa.com/post-313.aspx&quot;&gt;&lt;B&gt;نامه چارلی چاپلین به دخترش&lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://images.google.com/imgres?imgurl=http://www.gigaimage.com/images/acte6zgjavf8glxld4dz.gif&amp;imgrefurl=http://www.sadrcd.mihanblog.com/post/archive/1388/5/3&amp;usg=__12hO97P99vFuHXOj0sp2ZC4FLlo=&amp;h=336&amp;w=338&amp;sz=52&amp;hl=fa&amp;start=38&amp;um=1&amp;tbnid=SHXEds1pGppa8M:&amp;tbnh=118&amp;tbnw=119&amp;prev=/images%3Fq%3D%25DA%2586%25D8%25A7%25D8%25B1%25D9%2584%25D9%258A%2B%25DA%2586%25D8%25A7%25D9%25BE%25D9%2584%25D9%258A%25D9%2586%26ndsp%3D18%26hl%3Dfa%26lr%3D%26rlz%3D1R2WZPA_en%26sa%3DN%26start%3D36%26um%3D1&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px solid; BORDER-TOP: 1px solid; VERTICAL-ALIGN: bottom; BORDER-LEFT: 1px solid; BORDER-BOTTOM: 1px solid&quot; height=118 src=&quot;http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:SHXEds1pGppa8M:http://www.gigaimage.com/images/acte6zgjavf8glxld4dz.gif&quot; width=119&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV id=postbody&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار..... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی..... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید....... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم....... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است...... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم: &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:53:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق بورزید تا به شما عشق بورزند</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;A href=&quot;http://safayedez.mihanblog.com/post/70&quot;&gt;عشق بورزید تا به شما عشق بورزند&lt;/A&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 241px; HEIGHT: 191px&quot; height=580 src=&quot;http://kavoshgar3.googlepages.com/HeartBubble.JPG&quot; width=773&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; و این در حالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند.  بطور اتفاقی درب &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;خانه ای &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد .پسرك با دیدن چهره زیبای &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;دختر &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;دستپاچه شد &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;و &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;شدید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;و گفت: &quot;چقدر باید به شما بپردازم؟&quot; دختر پاسخ داد: &quot;چیزی نباید &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی  ، ما به ازایی ندارد.&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; پسرك گفت:  &quot;پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم.&quot;  &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; سالها بعد دختر جوان به شدت &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;بیمار&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;معالجات &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;او &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;اقدام كنند. دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;فراخوانده &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;عجیبی در چشمانش درخشید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;حركت كرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; در اولین نگاه &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;او را شناخت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;.  سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; اقدام كند.از آن &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;روز&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;پس از یك تلاش طولانی علیه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;بیماری ، پیروزی ازآن دكتر &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;كلی گردید.  آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;بود&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;. به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; صورتحساب چیزی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; نوشت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;نمود.  زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;گرفت &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;و پاكت &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;را باز كرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;خواند: &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;&quot;بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است.&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;A href=&quot;http://safayedez.mihanblog.com/post/133&quot;&gt;داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!&lt;/A&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG class=&quot;aligncenter size-medium wp-image-225&quot; height=300 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://jarchy.files.wordpress.com/2008/06/mother1.jpg?w=185&amp;h=300&quot; width=185&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;STRONG&gt;شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:&lt;BR&gt;او با خط بچگانه نوشته بود:&lt;BR&gt;کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار&lt;BR&gt;مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار&lt;BR&gt;بیرون بردن زباله ها : ۲دلار&lt;BR&gt;نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار&lt;BR&gt;جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار&lt;BR&gt;مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:&lt;BR&gt;بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ&lt;BR&gt;بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ&lt;BR&gt;بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ&lt;BR&gt;بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ&lt;BR&gt;و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:&lt;BR&gt;مامان دوستت دارم&lt;BR&gt;آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 10:42:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق؟!</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://safayedez.mihanblog.com/post/137&quot;&gt;&lt;FONT color=#cc0000 size=5&gt;عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=5&gt;؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 199px; HEIGHT: 201px&quot; height=261 src=&quot;http://th01.deviantart.com/fs9/300W/i/2006/034/5/3/because_I_love_you_by_huetink.jpg&quot; width=254&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;کودکی کنجکاو میپرسید:&lt;BR&gt;ایها الناس عشق یعنی چه؟&lt;BR&gt;دختری گفت: اولش رویا&lt;BR&gt;آخرش بازی است و بازیچه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادرش گفت: عشق یعنی رنج&lt;BR&gt;پینه و زخم و تاول کف دست&lt;BR&gt;پدرش گفت: بچه ساکت باش&lt;BR&gt;بی ادب! این به تو نیامده است&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رهروی گفت: کوچه ای بن بست&lt;BR&gt;سالکی گفت: راه پر خم و پیچ&lt;BR&gt;در کلاس سخن معلم گفت:&lt;BR&gt;عین و شین است و قاف، دیگر هیچ&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلبری گفت: شوخی لوسی است&lt;BR&gt;تاجری گفت: عشق کیلو چند؟&lt;BR&gt;مفلسی گفت: عشق پر کردن&lt;BR&gt;شکم خالی زن و فرزند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شاعری گفت: یک کمی احساس&lt;BR&gt;مثل احساس گل به پروانه&lt;BR&gt;عاشقی گفت: خانمان سوز است&lt;BR&gt;بار سنگین عشق بر شانه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شیخ گفتا:گناه بی بخشش&lt;BR&gt;واعظی گفت: واژه بی معناست&lt;BR&gt;زاهدی گفت: طوق شیطان است&lt;BR&gt;محتسب گفت: منکر عظما ست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قاضی شهر عشق را فرمود&lt;BR&gt;حد هشتاد تازیانه به پشت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جاهلی گفت: عشق را عشق است&lt;BR&gt;پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رهگذر گفت: طبل تو خالی است&lt;BR&gt;یعنی آهنگ آن ز دور خوش است&lt;BR&gt;دیگری گفت: از آن بپرهیزید&lt;BR&gt;یعنی از دور کن بر آتش دست&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون که بالا گرفت بحث و جدل&lt;BR&gt;توی آن قیل و قال من دیدم&lt;BR&gt;طفل معصوم با خودش می گفت:&lt;BR&gt;من فقط یک سوال پرسیدم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 09:18:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قبض و بسط یک زندگی؛ گفت‌وگوی محمود صدری با عبدالکریم سروش (بخش نخست)</title>
<link>http://aafaq.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>&lt;A class=pn-title href=&quot;http://www.islahweb.org/html/modules.php?op=modload&amp;name=News&amp;file=article&amp;sid=2873&amp;mode=thread&amp;order=0&amp;thold=0&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;قبض و بسط یک زندگی؛ گفت‌وگوی محمود صدری با عبدالکریم سروش (بخش نخست)&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A href=&quot;javascript:openRequestedPopup(&apos;modules.php?op=modload&amp;name=News&amp;file=viewimg&amp;url=http://www.islahweb.org/html/images/news/1257662229orig&apos;)&quot;&gt;&lt;IMG alt=اندیشه hspace=10 src=&quot;http://www.islahweb.org/html/images/news/1257662229big&quot; align=right vspace=10 border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترجمه: ‌امیرحسین تیموری&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اشاره‌: این مصاحبه‌ در سال 1376(1997) انجام شده‌ است و در روزنامه‌ی همشهری، از پنجشنبه 23 خرداد 1381 تا پنج‌شنبه 27 تیر 1381 در 16 شماره‌ منتشر شده‌ است؛ نظر به‌ اهمیت گفت‌وگوی حاضر، پایگاه‌ اطلاع‌رسانی اصلاح با اصلاح و بازبینی مجدّد آنرا به‌ حضور ارباب معرفت و صاحبان بصیرت معروض می‌دارد. تا چه‌ قبول افتد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;* صدری[1]: مایلم که از شما درباره‌ی سیر تحول فکری‌تان سؤال کنم و این که آیا هیچ نقطه عطف و دوره ممتاز و مشخصی را در تکامل فکری‌تان مشاهده کرده‌اید؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عبدالکریم سروش: به نام خداوند بخشنده مهربان و با سپاس از شما که این فرصت را در اختیار من قرار دادید. اجازه دهید در ابتدا یک شرخ مختصر درباره‌ی زندگیم ا رائه کنم. ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 06:49:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aafaq&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>aafaq</dc:creator>
<guid>http://aafaq.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
