تبليغاتX
نشریه الکترونیکی آفــــــــاق - لحظه ای بسیار بیندیشیم
نشریه الکترونیکی آفــــــــاق

اجتماعی.فرهنگی.سیاسی.دینی.خبری

Home Email Archive Designer
 

لحظه ای بسیار بیندیشیم  شاید: عسی ان تکرهوشیاوهوخیر لکم و....

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 19:59 توسط آفاق |


Home | Archive | Email