شاعر: سامیه ایزد پناه - ارومیه

اگر دردِ دلِ من را غمين است
هزاران غم به شهري در كمين است
اگر ناله بسازم هر شب و روز
هزاران سالِ اندوهين در اين است
در اين درياي خون و صبر و ايمان
نواهاي شهيدان هم عجين است
بنازم دست صاروخِ يقين را
كه ايمانِ دلاورها يقين است
به شهر غزّه ي شيرِ مقاوم
كه شهر فاضله در اين زمين است
به رغم كودكيِ رفته بر باد
و اشكي كه مكانش در برين است
به رغمِ لاله هاي چيده ي راز
به پرچين سياهي كه ز كين است
به جز حمدِ خدا كِي رفته بر لب
كه عشق اين فضا بس آتشين است
ايا خورشيد دلتنگي ، كجايي؟
كه اين قصه ز آغازش حزين است.
و روزي فتنه ي صهيون ملعون
بيافتد از نفس، در اين يقين است
كه گر يوسف به چاهي هم فكندند
و تاريكيِ پرچين هم چُنين است
رسد مژده ز پيكي ، آشنايي
كه اي غزّه تو را نصرت قرين است
نديده چون تو اين گيتي به تاريخ
ايا مردم ! مسلماني همين است


