تبليغاتX
نشریه الکترونیکی آفــــــــاق
نشریه الکترونیکی آفــــــــاق

اجتماعی.فرهنگی.سیاسی.دینی.خبری

Home Email Archive Designer
 

 پیام تسلیت دبیرکل جماعت دعوت واصلاح

برای درگذشت آیت الله منتظری(ره)

 

بسم الله الرحمن الرحیم

إنا لله و إنا إلیه راجعون

خبر درگذشت فقیه روشن‌ضمیر و مبارز نستوه، آیت‌الله حسینعلی منتظری واصل و مایه تأسف و تأثر شد. بدینوسیله از جانب خود و به نمایندگی از خواهران و برادرانم در جماعت دعوت و اصلاح ایران، ضمن تقدیم مراتب تسلیت و تعزیت  به محضر عموم ملت شریف ایران، به‌ویژه بیت مكرم و مقلدین ایشان و علمای بزرگوار، مغفرت و رضوان الهی را برایشان از خداوندگار یكتا مسألت می‌نمایم.

عبدالرحمن پیرانی

دبیركل جماعت دعوت و اصلاح ایران

29/9/88

 

 ===================

 بیوگرافی آیت الله منتظری(ره)

منبع: ویکی پدیا

 Montazeri.jpg

 زندگی شخصی

او در‏ ‏خانواده‌ای کشاورز به دنیا آمد. ‏پدرش حاج علی کشاورز ساده‌ای بود که در کنار کار‏ ‏روزانه‌اش با کتاب و کتابخانه دمساز، و معلم اخلاق و مدرس قرآن بود. منتظری از هفت سالگی آموختن را با ادبیات فارسی و‏ ‏سپس صرف و نحو عربی آغاز کرد، و در سن ۱۲ سالگی به‏ ‏حوزهٔ علمیهٔ اصفهان وارد شده و در سن ۱۹ سالگی اصفهان را برای ادامهٔ تحصیل ترک کرد و به قم آمد.

تثبیت مرجعیت روح الله خمینی و بازداشت در سال ۱۳۴۲

‏پس از رحلت سید حسین طباطبایی بروجردی (در سال ۱۳۴۰ خورشیدی)‏ ‏نظر بسیاری از بزرگان و اساتید حوزهٔ علمیه متوجه چند نفر از علما از جمله سید محمدرضا گلپایگانی،سید محمد صادق روحانی ومحمدکاظم شریعتمداری، شهاب‌الدین مرعشی نجفی و روح الله خمینی گردید. از جمله منتظری و مطهری قائل به‏ ‏اعلمیت خمینی بوده و زعامت وی را به صلاح اسلام و‏ ‏مسلمین تشخیص دادند


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 12:23 توسط آفاق |


گفتن از حسّ نهان

سخنرانی عبدالکریم سروش در پاریس

سواد عربی دکتر سروش! + توضیحات تکمیلی و عذرخواهی

 

از شما که در این محضر حضور به هم رسانده اید و  منت بر من نهاده اید به نوبه خود سپاس گزارم. بار چندم است که من به پاریس که می آیم دوستان عزیز این فرصت را به من می دهند که بحثی را با هم بگشائیم و سخنانی را به یکدیگر بگوئیم و بشنویم و از فرصت کوتاه عمر بهره ای ببریم. عموما مستحضر هستید که در ماه های اخیر به دنبال انتشار یکی از مصاحبه های من با یک رسانه هلندی طوفانی بر پا شد و این طوفان که یک طوفان معرفتی بود به غوغاهائی هم از جنس سیاسی و اجتماعی آمیخته و آلوده شد. اگر بخت یار من نبود و پاره ای از عقلا و زیرکان قوم در این امر مداخله نمی کردند، ای بسا که به پیامد های سوء و ناگواری هم منتهی می شد. جامعه ما متاسفانه به دلیل پاره ای از نا آرامی های نهان، ناگهان در پاره ای از مقاطع و موارد بر می آشوبد و عکس العمل های نا متناسب با عمل نشان می دهد. به همین سبب رشته امور از دست رشته داران بیرون می آید و کار به عواقب سوئی منتهی می شود.

آن مصاحبه ای که من با یک رسانه هلندی کرده بودم در باب وحی و نبوت ، کلام الهی و قرآن بود منتشر شد و ترجمه فارسی آن هم منتشر شد و از اینجا بود که بگو مگوها بالا گرفت. خلق کثیری ، چه کسانی که صاحب اهلیت بودند و چه کسانی که صاحب اهلیت نبودند ، گام در این وادی نهادند و سخنان مثبت و منفی فراوان گفتند و «حمله بر من درویش یک قبا آوردند» . پاره ای از مراجع بزرگ قم هم وارد ماجرا شدند و در آنجا هم همین طور بعضی ها به زبان درشت و بعضی ها به زبان نرم، بعضی علمی تر و پاره ای به شکل های غیر معرفتی فتح باب کردند . در میان هنرمندان یکی از فیلم سازان به نام هم سخنان درشت و ناروائی گفت و نویسندگان خرد و درشت هم از اطراف فرا رسیدند و هر یکی به سهم خودشان بحثی را باز کردند.من از میان آن همه تنها به یکی از مراجع یعنی آیت الله سبحانی طی دو نامه مبسوط پاسخ گفتم که آن ها در سایت خود من آمده و همچنین در روزنامه های داخل کشور به مقداری که میسر بود منتشر شد. آقای سبحانی پس از پاسخ دوم من پا در کشید و به ادامه بحث نپرداخت. آن هم به این دست آویز که فلانی در نوشته های خود عقده گشائی می کند و پا را از حریم معرفت و بحث و استدلال بیرون می گزارد. آنگاه ایشان به یکی از شاگردان خودش به نام ربانی گلپایگانی خواست که به ادامه پاسخ ها بپردازد. او هم مقاله ای نوشت و گفتگوی میان من و ایشان به این طریق ختم شد. البته ۰۰۰


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 16:9 توسط آفاق |


 

 

شیطان !

 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید 

 

....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 14:42 توسط آفاق |


ابر و ابریشم و عشق

هزار ویک اسم داری ومن از همه اسم لطیف را دوستتر دارم

که یاد ابر وابریشم وعشق می افتم .

خوب یادم هست از بهشت که آمدم تنم از نور بود وپر وبالم از نسیم  .

بس که لطیف بودم .توی مشت دنیا جا نمی شدم .

اما زمین تیره بود.کدر بود سفت بود وسخت .

دامنم به سختی اش گرفت ودستم به تیره گی اش آغشته شد .

ومن هر روز قطره قطره تیره تر شدم وذره ذره سخت تر .

من سنگ شدم وسد ودیوار .

دیگر نور از من نمی گذرد دیگر آب از من عبور نمی کند .

روح در من روان نیست وجان جریان ندارد .

حالا تنها یادگاریام از بهشت واز لطافتش 

چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام .

گریه نمی کنم تا تمام نشود.می ترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد .

یا لطیف !

این رسم دنیاست که اشک سنگ ریزه شود وروح سنگ وصخره ؟

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند ودلهای نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم ودیده می شویم .

اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد نا پدید میشود.

یا لطیف !

کاشکی دوباره مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی

تا می چکیدم ومی وزیدم ونا پدید می شدم

مثل هواکه نا پدید است مثل خودت که نا پیدایی....یا لطیف !

مشتی تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 14:34 توسط آفاق |


هشت موضوع شگفت انگيز از زندگي آلبرت انيشتن، كه شما هيچ گاه آنان را نمي دانستيد. بله،همگي ما مي دانيم كه انيشتن اين فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعيت آن است كه چيز هاي كمي در مورد زندگي خصوصي اش مي دانيم...

 

1-او با سر بزرگ متولد شد

وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.

2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود

مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.

3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود

انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد

درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد.
در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.

5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن

انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟


6-او فقط يكبار رانندگي كرد

انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.

7-الهام گر او يك قطب نما بود

انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.

8-راز نهفته در نبوغ او

بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
علاوه بر اينها مغز او داراي تراكم و چگالي زيادي بوده است و همينطور قطعه آهيانه پاييني داراي توانايي همكاري بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات است

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 14:30 توسط آفاق |


نامه چارلی چاپلین به دخترش

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن. زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم... همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 14:24 توسط آفاق |


 

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

 

 

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی

 و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه 

می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه

 تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است

 و این در حالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی 

می كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند.  بطور اتفاقی درب 

خانه ای  را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد .پسرك با دیدن چهره زیبای 

دختر دستپاچه شد 

و  بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی 

شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ 

شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر كشید 

و گفت: "چقدر باید به شما بپردازم؟" دختر پاسخ داد: "چیزی نباید 

بپردازی. مادر به ما آموخته كه نیكی  ، ما به ازایی ندارد."

 پسرك گفت:  "پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم." 

 سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار

 شد. پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه 

معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین نسبت به درمان 

او 

اقدام كنند. دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره 

فراخوانده شد هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق

عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار 

حركت كرد لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.

 در اولین نگاه او را شناخت

.  سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش

 اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام 

پس از یك تلاش طولانی علیهبیماری ، پیروزی ازآن دكتر 

كلی گردید.  آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود

. به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه

 صورتحساب چیزی نوشتآنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال 

نمود.  زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه 

داشت. مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصمیم 

گرفت و پاكت را باز كرد چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی 

قبض نوشته شده بود.آهسته آنرا خواند: 

 

 "بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است."

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 14:19 توسط آفاق |


 

داستان کوتاه وزیبای صورتحساب مادر!

 

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:
او با خط بچگانه نوشته بود:
کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار
بیرون بردن زباله ها : ۲دلار
نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار
جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار
مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:
بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ
بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ
بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد و گفت:
مامان دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده...!

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 14:13 توسط آفاق |


 

عشق؟!

کودکی کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا
آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج
پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش
بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت:
عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن
شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس
مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است
بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا:گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظما ست

قاضی شهر عشق را فرمود
حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است
یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید
یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل
توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت:
من فقط یک سوال پرسیدم!

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 12:49 توسط آفاق |


قبض و بسط یک زندگی؛ گفت‌وگوی محمود صدری با عبدالکریم سروش (بخش نخست)

 اندیشه

ترجمه: ‌امیرحسین تیموری

اشاره‌: این مصاحبه‌ در سال 1376(1997) انجام شده‌ است و در روزنامه‌ی همشهری، از پنجشنبه 23 خرداد 1381 تا پنج‌شنبه 27 تیر 1381 در 16 شماره‌ منتشر شده‌ است؛ نظر به‌ اهمیت گفت‌وگوی حاضر، پایگاه‌ اطلاع‌رسانی اصلاح با اصلاح و بازبینی مجدّد آنرا به‌ حضور ارباب معرفت و صاحبان بصیرت معروض می‌دارد. تا چه‌ قبول افتد.


* صدری[1]: مایلم که از شما درباره‌ی سیر تحول فکری‌تان سؤال کنم و این که آیا هیچ نقطه عطف و دوره ممتاز و مشخصی را در تکامل فکری‌تان مشاهده کرده‌اید؟

عبدالکریم سروش: به نام خداوند بخشنده مهربان و با سپاس از شما که این فرصت را در اختیار من قرار دادید. اجازه دهید در ابتدا یک شرخ مختصر درباره‌ی زندگیم ا رائه کنم. ...


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 10:20 توسط آفاق |


خدا وجود ندارد؟؟!

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

آرایشگر گفت من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد

مشتری پرسید :چرا؟

آرایشگر گفت:

کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواست جروبحث کند

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت

در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت

به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟

من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم

مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،

چون اگر وجود داشتند،

هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است

خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 15:58 توسط آفاق |


 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 5:45 توسط آفاق |


 

 

 

خواجه شمس الدین محمد بن محمد حافظ شیرازی (حدود ۷۲۷-۷۹۲ هجری قمری)، شاعر بزرگ قرن هشتم ايران و یکی از سخنوران نامی جهان است. اغلب اشعار حافظ غزل می‌باشددیوان حافظ که مشتمل بر حدود ۵۰۰ غزل، چند قصیده، دو مثنوی، چندین قطعه، و تعدادی رباعی است، تا کنون بیش از چهارصد بار به اشکال و شیوه‌های گوناگون، به زبان اصلی فارسی و دیگر زبان‌های جهان به‌چاپ رسیده است. شاید تعداد نسخه‌های خطّی ساده یا تذهیب گردیدهٔ آن در کتابخانه‌های ایران، افغانستان، هند، پاکستان، ترکیه، و حتی کشور‌های غربی از هر دیوان فارسی دیگری بیشتر باشد. (ص ص ۲۶۵ - ۲۶۷، ذهن و زبان حافظ)

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 5:22 توسط آفاق |


 

تصویر: همسرباحجاب رئیس‌جمهور ترکیه درآمریكا

در کنفرانس امروز در شهر پیتسبورگ آمریکا 20 تن سران کشورهای بزرگ جهان گرد آمده‌اند تا راهی برای خروج از رکود و نزدیکی به رونق اقتصادی بیابند.در میان مهمانان «خیرالنساء گل» همسر عبدالله گل رئیس جمهور ترکیه دیده می‌شود که با حجاب و لباس بلند، با چهره‌ای اسلامی حاضر شده است.

خیرالنساء گل همسر عبدالله گل رییس جمهوری ترکیه

اما به راستی این سوال مطرح است که آیا این لباس چهره ی او را چندین برابر با وقار تر نکرده است؟! «یَا أُوْلِی الْأَلْبَابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»

بر آن شدم تا مطلبی را از یک استاد آمریکایی با نام «دکتر هنری ماکوو» در رابطه با «توصیف زنان غربی و زن مسلمان» برای تکمیل این تصویر قرار دهم که مقایسه ای بسیار زیبا و عبرت آمیز است.


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388 ساعت 10:6 توسط آفاق |


 

زندگی اصیل ومطالبه دلیل

به گمان بنده اگر حيات طيبه (زندگي پاك) مصداقي داشته باشد، مصداقش حياتي است كه در آن ميان «عقلانيت» و «معنويت» جمع و تلفيق شده. بنابراين در هر اوضاع و احوال و زمان و مكاني كه باشيم به زندگي‏اي نياز داريم كه در آن عقلانيت و معنويت، هر دو با هم، حضور داشته باشند نه ذره‏اي عقلانيت فداي معنويت شود و نه ذره‏اي معنويت فداي عقلانيت.


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 ساعت 15:24 توسط آفاق |


 

تا روز قدس - قدس سبز! تو هم فریاد کن

okSfal.jpg

ای قدس! سال‌ها فریاد درون سینه‌مان را برای تو نثار کردیم، برای خون‌های ریخته شده‌ی مردمت برای بودنت، برای آزادگی‌ات.


 

ای قدس، قبله گاه مسلمین! تو را دوست می‌دارم با تمام مساجد زیبایت، مساجدی که پناه و مامن مومنان است از دست اهریمنان. آری، تو را دوست می‌دارم ای آزاده‌ترین سرزمین، دوستت دارم برای تمامی آزادگان به بند کشیده‌ات ، آنانی که به دست اسرائیلیان به بند کشیده و خونین شده‌اند.

اما این سال و این رمضان، رمضان 1430، سالی که رجب، شعبان و رمضانش به خون و آبروی ریخته شده‌ی مومنان آغشته شد، خون مؤمنانی که به ایمان شهره بودند، مردم مسلمان، آزادگان صادق، آنانی که به جرم صداقت و پاکی مهر بیگانگی خوردند و به جرم عدالت‌خواهی سر بریده شدند به دست مسلمان‌نماهای پر مدعا.

و اکنون مردم پاک این سرزمین که چشمی به اشک دارند و چشمی به خون، به تو می‌نگرند ای سرزمین مقدس، به تو می‌نگرند تا فریاد کنی مظلومیت مردمی را که جز دست دعا و دلی خون و دیده‌ای بارانی و زبانی پر از سکوت که سرشار از ناگفته‌هاست، چیزی برایشان نمانده. و سرزمین لاله گون ما که اکنون در بند زنجیرهای ابلیس است، به فریادهای تو ای قدس نیازمند است.

پس ای قدس، تو نیز سبز باش و برای آزادگی فریاد کن.

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت 10:42 توسط آفاق |


 

جشن زوال استبداد دینی

نامه سرگشاده دکترسروش به آقای خامنه ای  

عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.

قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند

وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.

 شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.

 

آقای خامنه ای،

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟         ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده

وصال دولت بیدار ترسمت ندهند                 که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما  چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی  از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.........

 


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 10:26 توسط آفاق |


این تصنیف جدیدترین اجرای «استاد محمدرضا شجریان» است که پس از اتفاقات اخیر کشور اجرا شده است.



تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

شاعر: فریدون مشیری | خواننده و آهنگساز: محمدرضا شجریان | تنظیم کننده: مجید درخشانی





* با توجه به اینکه این اثر بصورت تک‌آهنگ منتشر شده است، می‌توانید با کیفیت اصلی دانلود نمایید.
** دانلود آهنگ با حجم کمتر (کیفیت 48 Kbps)
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 15:44 توسط آفاق |


 

هدیه ی سامی یوسف به مسلمانان جهان به مناسبت ماه مبارک رمضان

آلبوم  {  تو آمدی  }برای پیامبر رحمت ومهربانی

 

دانلود آهنگ   (حجم 7.55 mb )

 

ترجمه کامل متن انگلیسی ، عربی  و ترکی ترانه «تو آمدی» سامی یوسف

مترجم : نوید حسینی

 

ترجمه متن انگلیسی (کامل)

 

You came to me

When I was so lost, so lonely

You came to me

Took my breath away

Showed me the right way, way to live

 

 به سویم آمدی

در حالی که بسیار تنها و گم گشته بودم

به سویم آمدی

نفسم را قطع کن

راه درست را نشانم دادی ، راه زیستن را

 

You filled my heart with love

Showed me the light of God

Now All I want

It’s to be with you

 

 تو قلبم را از عشق لبریز کردی

نور خدا را نشانم دادی

حالا تمام چیزی که می خواهم

این است که با تو باشم

 

You are my one true love

Told me to never judge

Now All I want

It’s to be with you

 

 تو  یگانه عشق حقیقی من هستی

به من گفتی که هرگز قضاوت نکنم

حالا تمام چیزی که می خواهم

این است که با تو باشم

 

Showed me right from wrong

Told me to be strong

need you more than ever ya rasulAllah

 

درست را از نادرست به من نشان دادی

به من گفتی باید قوی بود

من به تو از هر زمان دیگری محتاجم ای پیامبر

 

you came to me

brave me

need you more than ever ya rasulAllah

 

به سویم آمدی

شجاعتم بخشیدی

من به تو از هر زمان دیگری محتاجم ای پیامبر

 

 

ترجمه متن ترکی (کامل)

 

Sani andum, sana muhtajam

nouroAllah ,Aydenlandem ,hayatem sannan oldi

Sannan chozoldo har sheiun serri

 

تو را خواندم در حالی که به تو نیازمندم

نور خدا ، روشناییم بخشیدی

زندگانی و حیات من از توست

رمز و راز هر چیزی از تو نشئت گرفته

 

Sana khurban olsun, janem fada olsun

Batar artek ruhum sannan olsun

Gunahlarda khay oldom ,ajrladan yuruldum

Batar artek ruhum sannan olsun

 

برایت قربان شود ، جانم فدایت شود

روح و جانم با تو باشد

از گناهان جدا شدم

از تلخی ها خسته ام

روح و جانم با تو باشد

 

 

ترجمه متن عربی (ناقص)

 

آتیتنی

ندیتک فکنت العاصی من دونک

 

به سویم آمدی

تو را خواندم در حالی که از غیر تو گسسته بودم

 

ما معنا العمری لا ادری غیب للکون ادری

من اجلک اوتی روحی ،

حیاتی لاکون معک

 

 معنای عمرم چیست

در حالی که غیب را درک نکرده ام

ای کاش درک می کردم!

از  تو روحم به پرواز در می آید

زندگانیم این است که با تو باشم

 

و شرر احیا ... من ظلم غاص و خداع

انا جمیع مرادی

لاکون معک

 

از ظلم ها و دو رنگی های خسته ام

تمام خواسته ام این است

که با تو باشم.

منبع : وبلاگ سامی یوسف

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 ساعت 15:0 توسط آفاق |


خوش آمدی ای رمضان

امام حسن البنا
ترجمه: سرویس دین و دعوت


به کسی که بر در عمومی ایستاده بود، گفتم: پرتویی به من بده تا در این غیب ناشناخته، با آن راه خود را روشن کنم. من آدمی سرگشته‌ام. گفت: دست‌ات را در دست خدا بگذار، زیرا او تو را به راه راست هدایت خواهد کرد.
رهرو در مانده در کاروان زمان، بر سر تقاطع ایستاد تا نگاهی به پشت بیاندازد و دشواری‌های سفر و خستگی‌های راه را بررسی کند و نگاهی به پیش بیاندازد و بنگرد که چقدر از مراحل راه باقی مانده است.


ای سرگشته‌ی حیران در بیابان زندگی، سرگشتگی و گمراهی تا کی، تو که نور فروزان و فانوس تابانی در دست داری


ادامه مطلب
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 9:43 توسط آفاق |


Home | Archive | Email